دلم کمی خدا می خواهد 

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/٥/۱۸ توسط ساره آزاد

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و

گوی جالبی بین آنها درگرفت . آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت

کردندوقتی به موضوع خدا رسید ...

 

آرایشگرگفت : من باور نمی کنم که خدا وجود دارد . مشتری پرسید :

چرا باور نمی کنی ؟ آرایشگر جواب داد : کافی است به خیابان بروی تا

ببینی چرا خدا وجود ندارد ؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این

همه مریض می شدند ؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد ؟ اگر

خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت ؟ نمی توانم خدای مهربانی

را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته

باشد . مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر

و بحث کند . آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت .

به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و

به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود .

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت : می

دونی چیه ! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند .آرایشگر گفت : چرا

چنین حرفی میزنی ؟ من اینجا هستم ؛ من آرایشگرم . همین الآن

موهای تو را کوتاه کردم . مشتری با اعتراض گفت : نه آرایشگرها وجود

ندارند چون اگر وجود داشتند هیچ کس مثل مردی که بیرون است با

موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد . آرایشگر گفت :

نه بابا ! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه

نمی کنند .  مشتری تأکید کرد : دقیقاً نکته همین است . خدا وجود

دارد ؛فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند . برای

همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد .

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢ توسط ساره آزاد
  • تبادل اطلاعات | پرشین بلاگ