از صبح زود که از خونه زده بود بیرون تا ظهر ، خبری ازبچه هاش نداشت ، به خصوص

آخریه که شیر خوره هم بود . معمولاً این جور مواقع ربابه یا توی توی

مسجد محل به ستاد پشت جبهه کمک می کرد یا می رفت تشییع

جنازه شهدا . اون روز ام جور دیگه ای بود . خیلی سرحال به نظر می

رسید . سرکوچه خونشون که رسید قدماشو تند تند برمی داشت تا

زودتر برسه خونه . همینکه درو باز کرد بلند بلند داد می زد : من دارم

میرم . من دارم میرم .

مادر گوشه اتاق نشسته بود وهاج و واج ربابه را می پایید . با تعجب

پرسیدم : چی شده خواهر .خب همه می دونن که داری می ری خونه خدا . روشو

برگردوند طرفم وگفت : من دیگه رفتنی شدم . منو خوب ببینید که دیگه برنمی گردم

.گریه طفلی ملیحه که بلند شد رفتم طرفش وبغلش کردم . رو کردم طرف ربابه وگفتم :

ببین بچه رو ،به هق هق افتاده . دلت میاد بچه شیر خورتو همین طوری ول کنی بری .

خدا رو خوش میاد.مجبورت که نکردن . ربابه تندی نگاهم کرد وگفت : وقتی میگم نمیشه

حتماً نمیشه دیگه . باید به این سفر برم .

ملیحه رو می دم بغلش و می رم سر وقت کارم . میدونم که ربابه حرف گوش کن نیست

. با بی حوصلگی گفتم : بچه ها مادر می خوان .آخه با خودت نگفتی 6،5 تا بچه سرو

نیم سرو صغیر بدون مادر چکار کنند ؟ حداقل بزار بچه ها بزرگ بشن .

انگار نه انگار که دارم باهاش حرف می زنم . زودی رفت نشست کنار مادر . با خوشحالی

بلند گفت : باید برم آبجی جون .سعیدم منتظرمه . تازه شما ومامان که هستید دیگه

غصه بچه ها رو ندارم .یه جوری گفت که من بشنوم .گفتم : باشه برو هرکار دلت می

خواد بکن . از ما گفتن بود . محبوبه ورضاهم از اتاق کناری اومدن نشستن کنار مادرشون

وشروع کردن به بهانه جویی.... ماهم می خوایم بیاییم مامان . مارو با خودت ببر . ربابه

دستی به سرشون می کشه : گریه نکنید بچه های گلم .اگه قول بدین بچه های خوبی

باشین وخاله عصمت وننه جون اذیت نکنید براتون از اونجا موز میارم . از دور نگاهم به

بچه ها بود . دلم آتیش می گیره وقتی می بینم بچه ها این قدر پا پی مادرشون می

شن . با صدای ربابه به خودم میام . می پرسم باز چی شده ؟ کجا به سلامتی ؟ ربابه

چادرشو به دستاش انداخت و آهسته گفت : باید برم از در و همسایه و فامیل

خداحافظی کنم وحلالیت بخوام . یه سر هم باید برم بهشت رضا پیش سعیدم .مواظب

بچه ها باش. زودی برمی گردم . یادت باشه آبجی جون بعد از من هم ، تو و مامان باید

به این طفلی ها برسین .از حرفاش لجم می گرفت .همش می گرفت : من رفتم ، آخرین

باره منو می بینید .....و رفت . آنهم چه رفتنی!

بسم الله الرحمن الرحیم /قل اعوذ برب الناس ملک الناس ....صدق الله العی العظیم .

الهی شکر تونستم نذرمو ادا کنم . خدایا شکرت .

روز حرکت با ربابه خانوم آشنا شدم واز سر اتفاق هم اتاقی هم شدیم . همسفر خوبی

بود .

برمی گردم و نگاهش میکنم . گفتم : چیه ربابه خانوم ، با خودت خلوت کردی ؟ ربابه

آهی کشید وگفت : نذر کرده بودم که اگه اسمم برای مکه در بیاد سه روزه قرآن ختم کنم

. حالا که حاجتمو از خدا گرفتم گفتم خوبه همین جا نذرم رو ادا کنم .امروز دیگه تمومش

کردم .بعد صورتشو برمی گردونه سمت پنجره وبه نقطه نامعلومی خیره میشه .

یهو بلند میگه دلم برای سعیدم تنگ شده .سعید قول داده منو ببره پیش خودش. به

سعیدم گفتم دیگه دنیا رو دوست ندارم . می خوام بیام پیش شهدا وخادم اونا بشم .

بهش گفتم سعید مامان ، اگه می خوای ازت راضی باشم باید منو ببری پیش خودت .

چادرشو می کشه جلو و های های گریه می کنه .آروم که شدگفتم : راستی ربابه

خانوم شما نمیان راهپیمایی؟ مدیر کاروان گفته از خانواده شهدا هر کس خواست

میتونه مراسم اعلان برائت از مشرکین شرکت کنند . ربابه خسته تر از اونی بود که فکر

می کردم. روکرد بهم و گفت : خیلی خسته ام خوابم میاد .نمی تونم بیام ...حرفش

تموم نشده خوابش می بره . کاری بهش ندارم .کم کم داشتم آماده می شدم که با

بقیه خانواده شهدا بریم مراسم راهپیمایی که یهو از خواب بلند شد وگفت : منم میام

.چند دقیقه صبر کنید برم غسل کنم . گفتم: غسل چی؟حالا وقت هست برای غسل

.گفت نه .غسل شهادته . آماده که شد گفتم: چی شده ربابه خانوم یکدفعه تصمیمت

عوض شد .با خوشحالی زاید الوصفی گفت : سعیدمو خواب دیدم . یه باغ سرسبز، یه

باغ پر از درختای سیب ،....سعید ودوستاش همه اونجا بودن. . سعید گفت :مامان از

شما انتظار نداشتم. گفتم : چرا مادر ؟ گفت : بقیه مادرای شهدا می خوان راهپیمایی

شرکت کنند. شما نمی خوای بری . گفتم : خسته ام مادر.سعید که از حرفم ناراحت

شده بود گفت : شما که هیچ وقت از کار خسته نمی شدید . همیشه تشییع جنازه

شهدا می رفتید.....اینجا هم حضرت امام (ره) فرماند برائت از مشرکین داده .ما به فرمان

ولایت جنگیدیم . رای دفاع از دین وکشور....جنگیدیم . حالا شما میگید خسته ام ...از

حرفاش خجالت کشیدم . گفتم باشه مادر. منم با بقیه میرم .پسرم با خوشحالی گفت

: پس آماده باش مادر که تا چند لحظه دیگه توی همین باغ سیب میهمان مایی . برای

همین غسل شهادت کردم تا آماده باشم آماده شهادت .....ربابه گریه می کرد وحلالیت

می طلبید . او آماده بود، آماده پرواز .پرواز تا ملکوت . از خاک تا افلاک . چه بوی سیبی

می اومد بوی سیب تازه ...

از صبح دلشوره داشتم .مادر مدام دعا می خواند و اشک می ریخت .از صبح رادیو روشن

بود واز تعداد شهدا ومجروحین حادثه می گفت . مادر که آروم وقرار نداشت رو کرد به من

وگفت : صبح که نبودی رادیو اعلام کرده تعدادی از شهدا وارد کشور شده بردنشون معراج

شهدا . پاشو بریم اونجا شاید خبری ازربابه داشته باشن . حداقل جنازه بچه ا م رو که

ببینم . همگی رفتیم معراج برای شناسایی . خداخدا می کردم که نباشه .جنازه شهدا

رو یکی یکی نشون میدادن . پارچه که از روی یکی از جنازه ها رفت کنار،پاهام سست

شد . مادر ضجه می زد و من فقط نگاهش می کردم . انگار آروم خوابیده بود .مزدوران

سعودی از خدا بی خبر ،با چه بی رحمی زده بودن توی سر خواهرم . زدم زیر گریه

وگفتم : شهادتت مبارک ربابه جان . به آرزوت رسیدی .رفتی جای سعیدت .شفاعت

یادت نره خواهر . همین طور به چشمای ربابه که نگاه می کردم دوقطره اشک از گوشه

چشمم غلطید ......خواهرم رفت و ما موندیم ویک دنیا دلتنگی ! الهی رضاً برضائک

وتسلیماً لامرک

نام و نام خانوادگی: ربابه اکبرزاده رضایی

نام پدر: رضا

تاریخ و محل تولد: 1323- مشهد

تاریخ و محل شهادت: 11/5/1366- مکه

منبع : پایگاه اطلاع رسانی سپاه امام رضا (ع)


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱۱/۱۱ توسط ساره آزاد
  • تبادل اطلاعات | پرشین بلاگ