طلاهایش را که داد،  از در ستاد پشتیبانی جنگ بیرون رفت

 جوان داد زد خانوم! رسید طلاها!  خندید و گفت: 

 من برای پسرم هم رسیدنگرفتم...


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱۱/۳ توسط ساره آزاد
  • تبادل اطلاعات | پرشین بلاگ