به نام مهربانترین

دیروز شیطان را دیدم . در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود...

 فریب می فروخت .مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند.

 هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود:

غرور، حرص ، دروغ ، جنایت و ...  .هرکس چیزی می خرید و در ازایش

چیزی می داد.بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند. و بعضی پاره

ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را  می دادند و بعضی آزادگیشان

را. شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم

می زد. انگار ذهنم را خواند.موذیانه خندید و گفت : من کاری با کسی

ندارم . فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم. نه

قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی ازمن بخرد. می

بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.آنوقت سرش را نزدیکتر آورد

و گفت ولی تو با اینها فرق می کنی .تو زیرکی و مومن . زیرکی و ایمان

آدم را نجات می دهد. ساعت ها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم

به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیز های دیگر بود. دور از چشم

شیطان آن را برداشتم .و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم : بگذار یکبار

هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.به خانه آمدم و در جعبه ی

عبادت را باز کردم. توی آن جعبه چیزی جز غرور نبود. جعبه ی عبادت از

دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.  فریب خورده بودم . فریب. دستم را

روی قلبم گذاشتم ، نبود ! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا

گذاشته ام. تمام راه رادویدم. تمام راه را لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا

کردم.می خواستم عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس

بگیرم.به میدان رسیدم. اما شیطان نبود. های های گریستم. اشکهایم

که تمام شد بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم . که صدایی

شنیدم ...  صدای قلبم را .                                                          

و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه ی

قلبی که پیدا شده بود.

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢ توسط ساره آزاد
  • تبادل اطلاعات | پرشین بلاگ