هر چه بیشتر می گذرد انگشتان من روی صفحه کلید رایانه بیشتر به جنب و جوش

میفتد. و نمی دانم چه احساسیست که مرا  بیشتر ترغیب میکند

راجع به شهدایی بنویسم که از جنس خودم بودند. شهدای هم

استانی و هم شهری ام . آن ها که نمی دانم چه فرقی با دیگران

داشتند که اینگونه بی پروا رفتند. چیز زیادی از آن ها نمیدانستم.

فقط احساس کردم باید بنویسم. باید ازآنان بگویم.

حال که روز به روز ماجرای آن شیرزنان را می خوانم و نشانی آن ها را

به شما می دهم شوق و اشتیاقم برای نوشتن بیشتر می شود.

این بار ماجرای نرجس  را می گویم. نرجسی که همچون خاتون عبیری ، کنیزالرضا صفدر

نیا و خیلی شهدای دیگر در سرزمین وحی به دیدار حق لبیک گفت.

در خانواده مذهبی متولد شد. از همان کودکی برای فرا گیری آموزش قرآن به مکتب رفت.

بعد از اینکه به دلایلی از ادامه تحصیل محروم ماند به هنرهای خیاطی و گلدوزی روی آورد

و با درآمدی که از این راه به دست می آورد کمک خرج خانه بود و مقداری از آن را نیز 

برای کمک به دیگران مصرف می کرد. اگر پولی هم نداشت به صورت رایگان برای

نیازمندان خیاطی می کرد.

نرجس را آرزویی در دل بود.   سفر به سرزمین وحی.

 آری او هم مانند دیگران فرمان امامش را لبیک گفت وپس از اجازه از همسر در مراسم

برائت از مشرکین شرکت کرد.

تظاهرات به پایان رسید. اما خبری از نرجس نبود. کاروان ها ، هتل ها ، بیمارستان ها

و... .

نه .  کسی از نرجس خبری نداشت.

سردخانه آخرین مکانی بود که باید به دنبال نرجس می گشتند. خدایا کاش نرجس اینجا

نباشد... با اولین نگاه چهره معصومانه نرگس شناخته شد.

نرجس آهنچیان فرزند برات علی در قوچان چشم به جهان گشود و در سال 1366 در سن

38 سالگی در مکه در مراسم برائت از مشرکین به دلیل ضربه مغزی و خفگی به درجه ی

رفیع شهادت نائل گردید.

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱۱/٢٢ توسط ساره آزاد
  • تبادل اطلاعات | پرشین بلاگ