جوان و حجاب

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت :

ببخشید آقا ! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم

؟...

 

مرد که اصلاً توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود ، مثل

آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و  جمعیت یقه ی جوان را گرفت و

عصبانی ، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود ، او را به دیوار کوفت و

فریاد زد : مردیکه عوضی ، مگه خودت ناموس نداری ... خجالت نمی

کشی ؟ جوان اما، خیلی آرام بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد

عصبانی شود و واکنشی نشان  دهد ، همان طور مودبانه ومتین ادامه

داد. خیلی عذر می خوام ، فکر نمی کردم اینهمه عصبی و غیرتی شین

، دیدم همه بازار بدون اجازه نگاه می کنن و لذت می برن من گفتم

حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم...حالا هم یقمو ول

کنین ، از خیرش گذشتم. مرد خشکش زد ...همانطور که یقه جوان را

گرفته بود ، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را براندازکرد...

/ 12 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هیئت متوسلین به حضرت علی اصغر (ع)

سلام . وبلاگ خوبي داري اما اگر دوست داري آمار بازديد هات افزايش پيدا کنه توصيه ميکنم تو موتور جستجو بست ايران وبلاگ خودتو ثبت کن تا روزانه کلي بازديد داشته باشي از اين سايت . کنر از يک دقيقه هم زمان نمي بره فقط اسم و آدرس سايت و کلمات کليدي رو بايد وارد کني . اگر هم فرصت داري مي توني تمام پست هاتو ثبت کني تا بازديد هاي بيشتري وارد وبلاگت بشه .

نادی

هنوز به یادتم که یادت مایه آرامش منه...............[گل]

محمد امین

واقعا جالب و کوتاه و مفید بود... واقعا مطلب درستی بود...قابل توجه مرد ها و دخترهای امروزه.و یه حرف به دخترایی که میگن مردا بهتره غیرتشونو واسه چیزای دیگه بذارن.نه حجاب زنشون.تا زنشون هم ازشون راضی باشه.باید به این دخترا گفتم اگه اینکارو کنن مردا دیگه شماهایی وجود ندارین تا رضایتتون بخواد کسب شه یا نه. به امید تغییرات بیش از پیش در جامعه پیروز و سربلند باشید

مستانه

[تعجب][تعجب] خداییش کارش باحال بوده

محمد

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر ، با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد عشق ها می میرند رنگ ها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می ماند

حکایت عجیبیست رفتار ما آدم ها را خدا می بیند و فاش نمی کند. مردم نمی بینند و فریاد می زنند….. !!! [گل][گل][گل]

نادی

سلام آپم ممنون میشم اگر سر بزنی...

محمد

سلام داستان قشنگی هست [گل]